دل من دیگر چاره ای حز تحمل دلتنگی ندارد... گریه امانم را بریده... دلتنگی جانم را ستانده... چه کنم؟ با درد دوریت چه کنم؟ با درد نداشتنت چه کنم؟
چه کنم که دوریت را تاب بیاورد دل دیوانه من؟... میخواهمت... با تمام جاااانم... با تمام وجودم... میخواهمت...
دلتنگتم جان دلم... دلتنگتم امید زندگیم... دلتنگتم نور چشمانم...
کاش در این لحظات کنارم بودی تا سر بر شانه ات نهم و دمی به آسودگی گذرانم... کاش در کنارم بودی و سخت در آغوش میگرفتمت و خستگی این دل بی توان را در میکردم... کاش در کنارت بودم و به آن سیاهچاله سیاه چشمانت زول میزدم و با آن غرق در آرامش میشدی... کاش در کنارم بودی و با صدای نفسهایت جان دوباره میگرفتم... نیستی و من مجبور به گذراندن این زندگی سختم...
آنچنان جای گرفتی
تو به چشم و دلِ من
که به خوبانِ دو عالم
نظری نیست مرا...!
ما را در سایت نم نم بارون... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 74