خط خطی های ذهن خسته من...

خرید بک لینک

یه چندروزی میشه که خیلی بی حوصلم... کلاسامم فشرده شده، دیگه از صبح میزنم بیرون از خونه نمیااااامممم تا ۱۰ شب... حالا همش کلاس نیستم، ولی حوصله خونه هم ندارم اصلا... از روزی که ثبت نام شروع شده هی وارد سایتش میشم، سریال اعتباری رو مینویسم و میبینم حال ندارم برمیگردم... تا امروز که بالاخره خودمو ازش راحت کردم و ثبت نام کردم... دقیقا احساس نزدیکی به کنکورو دارم... میبینم که چیز دیگه نمونده بهش... چشم بذارم روی هم اینروزاهم تموم میشه...

امشب خیییییلی گرسنه بودم، بین کلاسا با شقایق و یکی دیگه از دوستام رفتیم نان روز... نزدیکای اونجا دیدم یه ماشین آشنا گذاشته... با خودم گفتم این ماشین محمد بود؟؟؟ آره دیگه خودش بود... کم سوارش نشدی که... باز گفتم نه بابا... محمد که شیرازه، مطمئنم خودش نبود... بیخیال رفتم داخل و خریدامونو کردیم... چند دقیقه بعد که اومدم از پله ها بیام پایین دیدم با چندتا از دوستاش روی صندلیای کبابی کنار مغازه نشستن... چندثانیه چشم تو چشم شدیم و من سرمو انداختم پایین و شقایق دستمو کشید رفتم... قلبم یه لحظه از تپش ایستاد... توی تاریکی کوچه بیصدا گریه میکردم و دنبال شقایق میرفتم... بیچاره سارایی که باتعجب نگاه به ما میکرد و نمیدونست چه خبره... شقایق فرستادش آموزشگاه و منو روی نیمکت نشوند... اولش با داد گفت چه مرگته؟؟؟؟... گریم بیشتر شد... گفت ببین رژیا؛ این نشد زندگی، این نشد کار و روزگار، این چه وضعشه... یه نگاه به خودت کن یه نگاه به اون کن... ببین چققققد تغییر کردی دختر... اون خیلی بیخیال نشسته بود با دوستاش کبابشو میخورد، اونوقت تو اینجا نشستی خون دل میخوری؟... گفتم شقایق من و اون رابطمون عادی نبود بخدا... خودش قول داده بود میمونه باهام... لعنت به خودم؛ بابام گفت از یه حدی جلوتر نرو... رفت تو فاز مهربونیش... هی بغلم کرد؛ هی اشکامو پاک کرد، بوسم کرد... گفت توروخدا گریه نکن، بخدا اگه گریه کنی میرم همین الان اونجا جلوی دوستاش میزنم زیر گوشش... میدونی که شوخی نمیکنم وقتی میگم یعنی اینکارو میکنم... به سختی خندیدم... چون میدونستم حتی اگه نخوادم بزنه تو گوشش ولی میره اونجا و یچیزی بهش میپرونه... و من اصلا دلم نمیخواد جلوی دوستاش خجالت زده بشه... احمقی که هنوزم دوستش داره... چقد جالبه...

از وقتی اومدم خونه ذهنم درگیره... اینکه از شیراز اومده اینجا فقط و فقط یه معنی میده... و اونم اینکه فردا محمد هم توی مهمونی مامان بزرگ هست، و تا آخر تعطیلات جلوی چشممه...

توکل برخدا، قراره فردا برم تو دل شیررر...

خدا میدونه ببینمش چه حالی میشم... بدبخت منی که نمیدونم اگه دیدمش باید چجوری رفتار کنم... مامان چندوقت پیش میگفت نیازی نیست اخم بشینی و بری تو خودت و هی حرص بخوری... همینکه ببینیش و با خوشرویی جوابش بدی و هی بخندی و شاد باشی؛ اون بیشتر عصبی میشه از دستت و کلافش میکنی... حالا واقعا نمیدونم باید جلوش چه رفتاری کنم... به خودم باشه دلم میخواد اول سیییییری باهاش دعوا کنم، بعدم بزنم تو گوشش و تمام سختیامو سرش خالی کنم... بعدم مثل همتا بهش بگم نه میبخشمش نه فراموشش میکنم...

خدا فردامو بخیر کنه.... دارم میمیرم از استرس

نم نم بارون......

ما را در سایت نم نم بارون... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 74 تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 1:58

صفحه بندی