سلام... خوبین؟... خوب نیستم... دلم تنگه... البته میدونین...
امروز صبح بلند شدم و رفتیم با بابا بازار... باید بگم هیچچچچچچی تو بازار نبود... یعنی هیچیا... همونیم که بود گررررررررووووووونننننن و بدردنخور... خلاصه با همین وضعیت به سختی لباس پیدا کردم و خریدم... یه لباس زیر و رو قرمز مشکی با یه مانتو گیپور... شلوار و کیف و کفش و شال و اینا همشون بالای دومیلیون شد فکرکنم... بعدش با بابا رفتیم ناهار زدیم بر بدن.. چون
من خیلی مشکل پسندم( نمیدونم چرا یهو بهزاد به دلم نشست ) هیچکس غیر بابا با
من نمیاد بازار... بعدش رفتیم خونه دخترداییم... اینقدر حرررررف زدیم که نگوووو... شب رفتیم لب ساحل... ساعت ۹ یهو انفجار زدن نور افشانی کردن شروع کردن زدن و کوبیدن... خلاصه عاااااااالی بود... همزمان نم نم بارونم گرفت... یاد بهزادم افتادم... کاش اونم اومده بود... یعنی الان داره چیکار میکنه؟... یعنی
من همون دختر مغرور ناز نازو بابامم که حالا این بلا سرش اومده؟؟؟!!!!
بعدشم اومدیم خونه آقاجون... وضعیت خوبی نداره... چیکارش میشه کرد... خیلی داره اذیت میشه... دورش بگردم الهی
الانم تو رختخوابم به فکر بهزادم... اگه خوابم ببره
نم نم بارون......
ما را در سایت نم نم بارون... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 75 تاريخ: دوشنبه 22 بهمن 1397 ساعت: 13:58