شعر جدیدم...

خرید بک لینک

چندوقت جلوتر کارم به شدت گیر کرد به اینستا... هم میخواستم وصلش کنم هم نمیخواستم... دلیل نخواستنم واسه این بود که دلم نمیخواست محمد بفهمه وارد اینستا شدم... گفتم بلاکش میکنم... بعد دیدم اونوقت اگه پیش بقیه ببینه ناجور میشه... ناچارا قیدشو زدم و با گوشی دخترداییم یجوری به سختی کارمو انجام دادم...

نمیدونم چرا دیگه حس و حال پست اومدنم نمیاد... شاید دیگه از همه چی بریدم.... از همه کس خسته شدم... قبل عیدی بود که تصمیم گرفتم هرررررکس که درحقم بد کرد ببخشم... هرکس که ازش ناراحت بودم، ناراحتیمو فراموش کنم... خیلیاهم از بلک لیست درآوردم... بجز اونایی که واقعا واقعا ازشون دلشکسته بودم... بجز اونایی که توی آخرین لحظشو عذابم دادن... و واقعا ازشون رنجیدم...

بیخی... بعدمدتها دوباره شعر نوشتم... ببینید چطوره؟

شبی رفتم به کنج کوچه ای دور
بدیدم من در آنجا دختی مغرور

به سویش رفتم و آغاز کردم
به نزدش سفره دل باز کردم

به او گفتم که ای بانوی زیبا
تو ای مهدخت پروین و فریبا

بیا نزدم نشین تا سفره دل را کنیم باز
توافق میکنی دخت پریناز؟

همانگونه که عشقش در کمین بود
و آن رخسار ماهش بر زمین بود

برش بنشستم و آغاز کردم
سر راز مگو را باز کردم

به او گفتم که ای ماه پریشان
چه بگذشته به تو ای جان جانان

منِ بی او دگر تابی ندارم
جگر را خون شده، راهی ندارم

منِ بی او شدم دلتنگ و ویران
که در من عشق او، هم جان و ایمان

منِ بی او شدم بی جان و خسته
دلم لرزید و اکنون دل شکسته

دگر نای جدایی من ندارم
دگر تاب نبودش را ندارم

دمی بنگر به من ای دخت شیرین
کمی با من سخن کن ناز غمگین

نگاهم کرد و با من اینچنین گفت
تمام حرف هارا با نگه گفت

و من تا آن دوچشم ناز دیدم
دلم لرزید و با اندوه باریدم

که او شهزاده رویای من بود
همان دخت سپید و ماه من بود

همان که خنده اش بال و پرم داد
همان که ماتمش جانم به سر داد

گرفتم آن دودست مهربانش
ببردم ماه من در آشیانش

که با او زندگی جاوید و شیرین شد
که با او مهر آن افروز و رنگین شد

# رَژیا

نم نم بارون......

ما را در سایت نم نم بارون... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 66 تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 10:40

صفحه بندی