مثلا عاشقی...

خرید بک لینک

چندروزه که دارم به اتفاقات روزای تعطیلی فکر میکنم... دعواها و تنش هایی که با محمد داشتم... حال بدی که بعدش تجربه کردم... فکر کردن به اینکه چیشد ما این بلا سرمون اومد؟... مایی که هنوزم همو دوست داریم چطور اینجوری در برابر هم قرار گرفتیم... چطور محمد راضی شده زندگی خودشو ببازه به پای لجبازی... دارم دیوونه میشم از فکر... هر جایی میرم، هر اتفاقی که میفته، هر حرفی که میزنن یاد یه خاطره میفتم... بیرون رفتنامون... حرف زدنامون... خندیدنامون... دعواها و قهر کردنامون... عکسای یادگاریمون... شبی که گشت بردمون آگاهی... همهههه تو نظرم میاد و عذابم میده...

بابام راست میگفت که قبل از اینکه خاطرات زیاد بشن باید تصمیمتو بگیری...

اولین روزی که رفتم خونه مادربزرگ و باهاش روبرو شدم و مجبور شدم که بهش سلام کنم، وقتی یادم میاد جیگرم برای خودم کبابببببب میشه... الکی لبخند زدم و فقط از سلامم فکر کنم سینشو شنید و رد شدم... دخترداییم اینارو که میدیدم الکی جیغ خوشحالی میکشیدم که چقد از دیدنشون شاد و خوشحالم... الکی بلند بلند خندیدم تا درد درونمو پنهان کنم... بااینکه اصلا بهش نگاه نمیکردم ولی تمام حواسم بهش بود... اونم بیشتر از من میخندید و معلوم بود تلاش میکنه حرص منو در بیاره... هی گوشیشو در میاورد و الکی باهاش مشغول میشد و لبخندهای مکش مرگما تحویل میداد...

وقتی رفتم توی اتاق گوشیمو بزنم به شارژ آنا سریع اومد دنبالم و گفت رژیا چرا دارین اینجوری میکنین شما؟ میخوای من برم باهاش حرف بزنم بگم تمومش کنه؟... گفتم خفه شو آنا، فقققططط خفه شو... هرچی داریم میکشیم الان بخاطر شماستتتتت... فقط میتونم بگم گمشو از این بازی بیرون... ما خیلی وقته تمومش کردیم... خیلیم بخاطر فراموش کردن هم خودمونو اذیت کردیم، نمیخوایم دوباره برگردیم سر خونه اول... آنا رفت، با ناراحتی... دلم سوخت براش... ولی نیازی به پا در میونی اونا نبود...

وقتی شامو خوردیم ظرفارو گذاشتیم توی حیاط که بشوریم... منی که هیچوقت ظرف نمیشستم داوطلب شدم که کل ظرفارو بشورم... فقط به این خاطر که کمتر توی اون جمع لعنتی باشم...

لباسامو یکم آزاد کردم و نشستم به ظرف شستن... حدودا یه ربع بعدش دیدم محمدم اومدم تو حیاط... داشت با تلفن حرف میزد... هی میرفت و هی میومد... انکار نمیکنم که برام مهم نبود با کی حرف میزنه... واسه همین اینقدر گوش تیز کردم و دقت کردم که یکی از لیوانا سر خورد و افتاد شکست... تیکه بزرگش هم انگشت شصتمو عمیقا برید... یاد روزی افتادم که دستامو اشتباهی با چاقو بریده بود... نمیدونست چیکارکنه، نمیتونست رو پا بند بشه... میرفت گاز استریل میاورد، بتادین میاورد، چسب زخم میاورد... اینقدر عصبی شده بود که حد نداشت... ولی اون شب وقتی دیدم براش مهم نیست و خیلی ریلکس با تلفنش صحبت میکنه و به دستای خونیم نگاه میکنه فهمیدم خیلی وقته همه چی بین ما تموم شده... فهمیدم خیلی وقته که رژیا برای محمد کسی نیست... بغض کردم... لب گاز گرفتم که اشکم نیاد...

بعد از اینکه تلفنشو قطع کرد گفت بذار کمکت کنم... با عصبانیت گفتم لازم نکرده... برو به مکالمت برس... گفت خب دستات خونیه، بذار کمکت ظرفارو بشورم... لجبازی نکردم؛ چون میدونستم وقتی همه توی خونه میشینن پای بازی محاله بفهمن من دستم بریده و بیان کمکم ظرفارو تموم کنن... پاچه شلوارش زد بالا و اونم شروع به ظرف شستن کرد... گفت تو دستات درده من میشورم تو آبکشی کن... منم پررو پررو بلند شدم و گفتم من دستام درده نمیتونم ظرف بشورم خودت تمومش کن... تعجب کرد.. انتظار نداشت اینجوری ولش کنم... تا اومدم دستامو بشورم گفت یه زمانی نمیذاشتی تنهایی کار سنگین انجام بدم... بهش پوزخند زدم و گفتم یه زمانی احمق بودم، حتی آدمای بی ارزشم دوست داشتم... ولی حالا به خودم اومدم... گفت یعنی میخوای بگی به اون خواستگارت میخوای جواب مثبت بدی؟... گفتم کدوم خواستگار؟... گفت همین ماجرای کشتیه... گفتم کی بهت گفت؟؟؟؟... گفت خاله داشت واسه مامان اینا تعریف میکرد شنیدم... همون لحظه یه فکر خبیثانه اومد تو ذهنم... وقتی دیدم بیخبره از ادامش؛ از فرصت استفاده کردم... گفتم اتفاقا پسر خوبیه؛ خیلی بهش فکر کردم تا حدودی هم تصمیممو گرفتم... گفته پای همه چیم وایمیسه... حتی اگه نخوام باهاش برم سوئد همینجا میمونه... گفت مگه میخواد بره سوئد؟؟؟... گفتم آرررره همه چی تمومه، خونه، ماشین، زندگی، کار خوب، آینده خوب، چرا بهش جواب منفی بدم؟... عصبی شده بود، نمیدونست چیکار کنه، فقط تند تند ظرف میشست...

دیگه نموندم اونجا... رفتم توی اتاق نشستم و زار زار گریه کردم... آرش میپرسید چته؟... میگفتم هیچی.. تنها که شدیم بهش موضوعو گفتم... گفت بزغاله توکه دوستش داری غلط میکنی این حرفارو میزنی... گفتم اصلاهم اشتباه نکردم.. چرا همش من حرص بخورم؟... بذار اونم عذاب بکشه... بعد از گذشت چندروز تعطیلی روزی که همه رفتن آرش رسوندم خوابگاه... توی راه بهم گفت کلی کلنجار رفتم با خودم که بگم یا نگم، ولی نهایتا به این نتیجه رسیدم که بهت بگم... گفتم خب بگو... گفت محمد همون شبی وقتی همه رفتیم بخوابیم به من گفت ارش من نمیتونم از رژیا بگذرم... هنوز میخوامش ولی گیر کردم... مثل اینکه اونم تصمیم خودشو گرفته میخواد ازدواج کنه، من میترسم اونم لج کرده باشه زندگیشو به آتیش بکشه...منم به آرش گفتم سزای آدم لجباز و خائن همینه... وقتی از سر لجبازی میره خواستگاری... وقتی از سر اینکه حرص منو در بیاره دختر انتخاب میکنه، حقشه بیشتر از اینا بکشه... آرش میگفت محمد دیگه راهی نداره؛ دختره و خانوادش جواب مثبت دادن... محمد هم از طرفی جرات نداره داستانو بگه، از یه طرف دیگه میگه اون دختر معصوم گناهی نکرده یهو ولش کنم... امیدوارم هرچی خیرشه پیش بیاد... شاید تو طول زندگیش اون دختر بتونه کاری کنه که محمد عاشقش بشه، به همین خاطر به خودم یه قول همیشگی دادم، که تا جاییکه میتونم جلوی چشم محمد پیدام نشه... دوستش دارم ولی ما مال هم نیستیم... دلتنگش میشم ولی ما برای هم ساخته نشدیم... خوشبخت بشه... منم باید فراموشش کنم

خدا عاقبتمونو بخیر کنه...

* پ.ن: عین مکالمات اینا نبودن... به دلیل اینکه زیادی درگیرم و چندروزیم از ماجرا گذشته، حرفارو دقیقا یادم نبود بنویسم، ولی کلیتش همین بود...

نم نم بارون......

ما را در سایت نم نم بارون... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 65 تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 1:58

صفحه بندی